سيد محمد باقر برقعى
3327
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
داشت در سر همه سوداى وصال * زندگى نيست بجز خواب و خيال چون به دل شمع اميدى افروخت * خويش در شعلهء آن شمع بسوخت زان سپس گردش اين چرخ كبود * بود بر جاى همان حال كه بود مادر دهر چو خون او خورد * نامش از دفتر ايّام سترد آه چون اين فلك سست نهاد * خرمن هستى او داد به باد واىواى آنهمه اميد چه شد * آخ چون سوخت چهها ديد چه شد ؟ هست پروانه به معشوق قرين * چشم دل باز كن آنگاه ببين سوخت و گشت يكى با دلدار * جاى بگزيد در آغوش نگار هر دو از وصل چو يكرنگ شدند * در ره عشق هماهنگ شدند بينشان هيچ كنون فرقى نيست * چونكه دلداده و دلدار يكيست زان سپس گردش اين چرخ كبود * بود بر جاى همان حال كه بود نه از اين واقعه باقى اثرى * نه ز پروانهء مسكين خبرى مادر دهر چو خون او خورد * نامش از دفتر ايّام سترد كرد پامال ره جانانه * خون پروانه ز كس پروانه آه چون اين فلك سست نهاد * خرمن هستى او داد به باد آه چون عاشق بيدل ناگاه * سوخت و محو شد و گشت تباه واىواى آنهمه اميد چه شد * آخ چون سوخت چها ديد چه شد ؟ داد ناگاه سروشم آواز * كز چهاى اين همه با غم انباز هست پروانه به معشوق قرين * چشم دل باز كن آنگاه ببين سوخت با دلبر ديرين پيوست * از غم و زندگى هجر برست سوخت و گشت يكى با دلدار * جاى بگزيد در آغوش نگار دل و دلداده به هم پيوستند * بار يكرنگى خود را بستند هر دو از وصل چو يكرنگ شدند * در ره عشق هماهنگ شدند سر به سر پاى به ره بنهادند * داد يكرنگى خود را دادند بينشان هيچ كنون فرقى نيست * چون كه دلداده و دلدار يكيست اتّحاد است سرانجام عشق * وحدت است آخر و فرجام عشق